به نام خدای کودکی هایم

:: به نام خدای کودکی هایم

&از جمله خوشبختی های عالم اینه که یه هفته بعد از سیزده روز تعطیلی هم سر کار نروید منبع : جاده ی زندگیبه نام خدای کودکی هایم
برچسب ها : جمعه ,هفته ,گفتم ,میکردم ,بودیم ,سیزده ,دختر داییم

هپی نیو یرززززززززز

:: هپی نیو یرززززززززز
بهارتون مبارک...
ایشالا زندگی شاد و پرنشاطی در سال جدید داشته باشیدو تک تکتون به آرزوهاتون برسید ...که از رسیدن شما به آرزوهاتون ماها هم خیلی خوشحال و ذوق زده میشویم...

ساعت چهار صبح ارتباط مستقیم کربلا از شبکه ی سه و چقد اشک ریختم دلم اونجاست شدیدا ...
چندروز پیش وقتی یکی از عزیزام ساک بست بغض کردم...فهمید...واسه نبودن طولانیش بغض واسه اینکه درآغاز بهار بهترین مکان و عزیزترین مکان هستش ذوق...

دیشب همش یاد این بیت میوفتادم:
از سر سفرت کسی بشینه پا نمیشه 
تو حرمت امشب جای خالی پیدا نمیشه


...درمورد سال 94واقعا دلم نمیخواد حرف بزنم غیر از زیارت کربلا و اون دوتا سفر مشهد که کوتاه بود ولی چسبید...این قسمت ها کات میشه از سالی که به معنای واقعی کلمه میخواست از پا درم بیاره و نگهداری میشه توی لذت بخش ترین لحظات زندگیم...

یه واقعیتی رو بگم حاضرم سالی به بدی 94داشته باشم ولیییییییییی اربعینش کربلا باشم.همین مارو بس...
ببخشید اگه حرفامو نمیفهمین منبع : جاده ی زندگیهپی نیو یرززززززززز
برچسب ها : کربلا

زندگی سگی و صبرعظیم شتری...

:: زندگی سگی و صبرعظیم شتری...

حرف بود و بحث سر اینکه این مدل ماشین دیگه خوبه...


بی هوا گفتم باباخان حالا که واسه پسرت میخوای ماشین بخری(جملم بوی اینو میداد که حالا که از خر شیطون تشریف فرما شدین پایین و نمیگین هرکی واسه جوونش ماشین خرید سند مرگشو امضا کرد)پس من چی؟؟؟؟منم ماشین میخوام..


هیشکی فکرنمیکرد من تو این لحظه این حرفو بزنم همه زل زدن بهم...منم زل زدم به بابام عمدا...یعنی طرف حسابم صاحب پوله و هنوز زندس وکیل وصیاش بشینند سرجاشون...

بابام با یه فکری گفت من تمام پول نقدم درحال حاضر همین قدره (که من باور نکردم چون جمله ی همیشه ی بابامه و بعدش سرحساب میشیم بقیشو رو نکرده که نقشه واسش نکشیم...همیشه همین بوده حتی سرجهیزیه ی خواهرم )اگه ماشین بخوای پولم به دوتا پراید بیشتر نمیرسه  ولی اگه نخوای میشه یه ماشین خرید که تا یه جایی خواستیم بریم باهاش بریم چون دیگه بااونا نمیشه جایی رفت(منظورش مسافرت بود...آخه ملق هم با اونا زدن هزاربار تصادف کردن شبیه گاری دستی شده ...)دوتا پراید میخرم ولی با پراید جایی نمیشه رفت پسرهم نمیشه زن داد...جملش کاملا معمولی ادا شد و سکوتی که یعنی تصمیم با توعه...ولی حرصم گرفت به فکر زن دادن پسرشونند که مدل ماشینش یه وقت پایین نباشه کفرم دراومد از اصفهانیای پسر دوست بیزارم بیزار ...


تو چشمای مامانم اعتراض بود و اگه منو خواهرم به پسر دوستی متهمش نمیکردیم مثه همیشه جیغ میزد که بعد عمری میخواد واسه بچم ماشین بخره نمیتونین بهش ببینین؟!خدای بالاسر شاهده که عین این جمله ها تو چشماش بود...خواهرم یه جوری نگاه کرد و سرتکون داد که ولش کن بذار براش بخرن ...قبلا هم گفته بود که جایی خواستی بری با ماشین مامان برو ولی من از پهن بودن ماشین مامانم بدم میاد چون تمام جراتمو میگیره...

داداشم سرش تو لب تابش بود ولی از بعد پیشنهاد بابام چشماشو دوخته بود بهم که چی میگم و بابام مشتاقتر از هرکسی تو اون جمع که من بگم میخوام ...نمیدونم چرا از چشمای بابام اینو خوندم چون اصلا این حرفا به قانونای نانوشته ی بابام نمیخونه همیشه بهترین چیزا واسه پسرشون بوده حتی زنده زنده نصف یه سری از اموالشونو زدن به نام تک پسرشون و منو خواهرم ببخشیدا ولی wcهیچ جایی رو هم به ناممون نزدن...


تموم کارایی که باید میکردن درحقمو و نکردن عین یه نوار از جلو چشمام گذشت دلم میخواست تلافی کنم تهش دعوا میشد و حتی واسه داداشمم ماشین نمیخریدن ولی حداقل جیگرم خنک میشد...

یاد پنج شش سال پیش افتادم وقتی تب گواهینامه و رانندگی داشتم و 24ساعته اویزون بابام بودم که من ماشین میخوام بخدا رنو هم باشه کافیه و بقیه بهم میگفتن حداقل سریه چیز درست حسابی التماس کن این ماشین ارزششو نداره ...ولی من با گریه میگفتم بابا بخدا راضی ام پولش که چیزی نیست باهاش دانشگاه نمیرم بقیه میخندیدن میگفتن روت میشه باهاش بری دانشگاه اشکامو پاک میکردم و میگفتم بخدا هرجا بگی میرم باهاش تصادف نمیکنم همه میگن دست فرمونم خوبه رنو هم جمو جوره توروخدا بابا برام بخر...و بابام بیخیال زل زده بود به تلویزیون و میگفت من واسه بچم ماشین نمیخرم که جنازشو از توش بکشم بیرون...هرروز داستان همین بود دیگه همه از دست التماسامو گریه هام عاصی شده بودن تا اینکه یه روز که دیدم دختره تو دانشگامون با 206 باباش که تنها داراییشون بود این همه راهو تو جاده کوبونده اومده و از قیافش معلومه نه ترسی سر ماشین باباش داره نه حرصی خورده تا ماشینو بهش بدن انگار که این یکی از ده تا ماشین خوابیده تو پارکینگ خونشونه از خودم متنفر شدم که سر رنو که با  حقوق یه ماه مامانم میتونستم بخرم و ازم دریغ کردن چقد حرص خوردم و اشک ریختم و التماس کردم...از اون روز به بعد با هرچی رانندگیه قهر کردم از همه ی دخترعموهام که پشت ماشین باباشون یا ماشین شخصیشون مینشتن حرصم میگرفتو سرمو به طرف دیگه میچرخوندم که نبینم پشت فرمون نشستن...حتی وقتی داییام ایراد میگرفتن که چرا پشت فرمون نمیشینی تو که خیلی عجله داشتی واسه گواهینامه گرفتن گرفتی خیالت راحت شد بیخیال شدی؟!؟!و بابام با لحن پراز جذبش که فقط وقتی بخواد واسه من میخ بکوبه اونجوری حرف میزنه میگفت ما رسم نداریم دختر پشت فرمون ماشین بشینه و داییام  می موندن که آخه چرا؟؟؟کجا رسم ندارین ؟؟؟آخه مامانم از 18سالگی ماشین داشته و رانندگی میکرده شما فکرکنین مامانم واسه نقض رسم بابام کافی بود حتی لازم نبود تک تک دخترعموهامو واسه داییام اسم ببرم و من بیخیال میخندیدم و میگفتم اینا میتونستن حق نفس کشیدنم از من میگرفتن و میگفتن رسم نداریم دختر نفس بکشه...

اون روزا هروقت اون تب رانندگیم میگرفت به خودم اخم وحشتناک میکردمو میگفتم خفه شو آسی...حرف بزنی نزدی...این یکی از آرزوهایی بود که تو خودم کشتم دیگه یاد گرفته بودم سراصلاح صورت و رنگ مو ؛دانشگاه خارج از استان ،بیرون رفتن با دوست ها... هم همینکارو کرده بودم و راه خفه کردن خودمو بلد شده بودم...


بابام گفت چی شد؟؟؟چیکار کنم؟؟؟تصمیم نگرفتی؟؟؟از اون سالا اومدم بیرون...یاد مامانم افتادم که یه ساله همش به ابروهام گیر میده ؛ ابروهاتو تمیز کن حداقل ؛فلانی (اسم ارایشگرس که دوستش دارم)سلام رسوند و من یه پوزخند میزنم به تبی که به عرق نشسته و تموم شده...


تموم تب هام تموم شدن...پورخند زدمو گفتم که کجا برم باهاش؟؟؟نه دانشگاهی نه سرکاری که راهش دور باشه هرجا بخوام برم جماعت راننده ای هستن که ماشین دارن و اشاره به جمع کردم...سرکار و کلاس خیاطی دوقدم اونطرف تره (از فکراینکه مثه عقده ایا واسه دوقدم ماشین ببرم خندم گرفته بود)...ما که از آرزوهامون گذشتیم اینو که خیلی وقته حتی از لیست آرزوهامم درش آوردم ...



از ماشین داشتن به راحتیه یه جمله گذشتم ولی شماها از تبی که میگیره نگذرین حتی اگه اون تب پوچ و بی ارزش باشه چون یه روز شبیه عقده میشه حتی با وجود شرایطش حس میکنین دلتون اونجوری آروم نمیشه که اگه همون موقع تب برآورده شده بود....


بیست روزی میشه یه وری از پارکینگ  رد میشم که ماشین داداشمو نبینم...میترسم یاد تموم آرزوهای مهم خط زدم بیوفتم...


قد خاموشی یک زیرگذر ،غمگینم

مثل گنجشک ،که خورده به سپر، غمگینم

زندگی سگی و صبر عظیم شتری ...

یک نفرآدمم و... چندنفر غمگینم ...


منبع : جاده ی زندگیزندگی سگی و صبرعظیم شتری...
برچسب ها : ماشین ,واسه ,بابام ,تموم ,جایی ,نمیشه ,غمگینم زندگی ,نداریم دختر ,دوتا پراید ,ماشین میخوام ,ماشین خرید

مامان بودن سخته مخصوصا اگه دخترش من باشم

:: مامان بودن سخته مخصوصا اگه دخترش من باشم

خیلی جاها از نخواستناشو هی نشدنا گفتم...از حرفاش گفتم از دلیلای بیخودیش ...

خیلی ازش حرف زدم

حتی گفتم پسرشو بیشتر از دوقلوهاش دوست داره...

یه جاهاییم نگفتم نمیدونم چرا ولی اگه میگفتم میترسیدم فکرکنین مامان واقعیم نیست که اینجوری میکنه که اینجوری میخواد...


ولی باید بگم سرنخواستنامم وایستاده...بگم نه حتی اگه با تموم فامیلش باید دربیوفته بخاطر من اینکارو میکنه...حتی عصبی میشه حتی داد میزنه حتی با صدای بلند فریاد میزنه بابا مگه دختر من نیست اختیارشو دارم وقتی نمیخواد چرا اصرار بیخود میکنین...تلفناشونو قطع میکنه جواب نمیده...ماهم جواب میدیم با اونا حرف نمیزنه...

حتی وقتی بالحن آروم منو وارد بازی راضی کردن میکنند میگه پاشو وسط نکشین زوری شوهرش بدینااااا گفته نمیخواد ...خواستن که زوری نیست...

باهاشون قهر میکنه خطو نشون میکشه میگه این پسر که فامیلتون نیست پسر فامیلتونم بود اگه این نمیخواست و انگشتشو میگیره سمتم و نگام میکنه اشاره میکنم آرومتر وسط جملش میگه نمیزارن کههههه  و رو به اونا ادامه میده اگه نتونستم راضیش کنم جلوتون وایمیستم این که فامیلتون نیست پس سنگشو به سینه نزنین....

هیچوقت جلوی فامیلای درجه یک هیچوقته هیچوقت اینجوری ندیده بودمش تو خونه اینجوری باجذبه حرف میزنه خطو نشون میکشه ولی این اولین باری بود که این مدلی با فامیلاش حرف میزد...


وقتی تنهاییم میبینم ته دل خودشم میخواسته اینکار بشه و بخاطر من انقد آشوب به پا کرده و پا سفت کرده که کسی بهم زور نگه اشک شوق میاد تو چشمم...حس میکنم شاید اونجاها هم که جلوم وایستاده تا به چیزایی که میخوام نرسم از محبتش بوده...



دلم گرم میشه که پس اگه نخوامم پشتمه ...



&کاری که بخاطرش کردمو واسم جبران کرد ...من از هشت سال عاشقیم گذشتم (صادقانه مجبور شدم ) از اقای خواستگار گذشتم چون مامانم جفتشونو نمیخواست...


تو این یه دوماهه دوبار پشتم بود ...

بی حساب شدیم تو این قضیه باهم...منتی سرش ندارم دیگه...لالم کرد با این کاراش...اون هیچوقت واسه کارایی که میکنه منت نمیذاره 


مامان شدن خیلی سخته هاااااا...


&دکتر قلبش گفته عصبی نباید بشه استرس ممنوع...خوراکش شده بود بخاطر من و من با چشمای گرد شده وسط عصبانیتاش و جنگیدناش فقط میتونستم دعا کنم که قلبش درد نیاد فشارش نره بالا که از لطف خدابود ...در واقع خدا به من رحم کرد چون سرقضیه من مامانم اینقد عصبی شده بود...

خدایا شکرت ...از این شکرای ریز و درشت زیاده زبونم قاصره وگرنه ناشکر نیستم...



یه نفس عمیق...


&انگشتر عقیقی که منوخواهرم واسه روز مادر واسش خریدیمو  وقتی ازش میپرسن کی خریدی با یه ذوقی میگع دخترام خریدن واسه روز مادر و منو خواهرم از خجالت اینکه طلاش خیلی کمه و ته جیبای دوتاییمون یهویی  همینقدر بوده بهونه میاریم که بخاطر عقیقش خریدیم آخه میدونستیم مامان عقیق قرمز دوست داره و سرخ و سفید میشیم جلوی فامیلا...ولی خدا میدونه مامانم با چه افتخاری از بین انگشتراش فقط اینو دستش میکنه



منبع : جاده ی زندگیمامان بودن سخته مخصوصا اگه دخترش من باشم
برچسب ها : میکنه ,خیلی ,بخاطر ,اینجوری ,هیچوقت ,واسه ,فامیلتون نیست ,نشون میکشه ,دوست داره

آسمان

:: آسمان

این یک عکس هنری است

وقتی ساکن شهر پر دود باشی ...شنبه داری میری عصر سرکار(شیفت عصر بودم) و بعد چندروز بارونی با این آسمون صاف مواجه بشین...یعنی من خیلی خوشبختم...


شبیه آسمون بچگیامون ...

هیچکاری یعنی نمیشه کرد که این عکس ها انقد بی کیفیت نشه توی صفحه؟!؟!

****

منبع : جاده ی زندگیآسمان
برچسب ها :